داستان من
تقدیم به جورج اورول
|
|
داستان مرگ
صبح روز شنبه٬ ساعت آیدا طبق معمول روزهای شنبه که برای فرار از ترافیک زودتر بیدار میشه راس ساعت پنج و نیم زنگ زد آیدا بلند شد ولی کمی فکر کرد و دوباره خوابید٬ فکر آیدا در اون لحظات کوتاه بیداری این بود که اون امروز نمیخواست سرکار بره بلکه باید به جایی در بیابانهای اطراف تهران برای فیلم برداری میرفت. آیدا به خوابی رفت شیرین خواب دم صبح یک روز بهاری بسیار لذت بخشه٬ اون تو خواب به بیست سال قبل برگشت و دورانی رو تجربه کرد که مادرش هنوز زنده بود مادر آیدا رو دید و او را در آغوش گرفت و نوازشش کرد ٬با چشمانی نگران به صورت آیدا نگاه می کرد نگاه مادر با لبخند تصنعی که روی لب داشت یک لحظه از آیدا برداشته نمیشد ولی آیدا که در کالبد کودکی بود ولی روحش روح آیدایی بیست سال بعد مثل زمان کودکی نوازشهاي مادر خوشحالش نمیکرد٬ خونه خونه پدری آیدا بود و اون هنوز میتونست وسائل دوران کودکیش مثل بوم نقاشی و تلسکوبش رو ببینه وسائلی که آنروزها براش خیلی مهم بود ولی امروز دیگه اهمیتی نداشت٬ پدر کلام الله مجید به دست داشت و تلاوتش میکرد قرآن خواندنش که تمام شد لبخندی به آیدا زد و لباس کارش رو پوشید و رفت آیدا تا دم در به همراهش رفت و پدر ناپدید شد٬ آیدا مدتی کوتاهی رو با مادر بود و تو این مدت کوتاه حتی کلمه ای بین مادر و دختر در و بدل نشد تا اینکه ساعت دوباره زنگ زد و آیدا رو بیدار کرد. ساعت نه بامداد روز شنبه٬ آیدا بیدار شد و آبی به صورتش زد و رفت جلوی آیینه اون تو روز مدت زیادی تو آیینه به صورتش نگاه میکرد ولی تو تمام مدت سعی میکرد نگاهش به چشمانش نیوفته٬ کمی فکر کرد بله ساعت یازده قبل از ظهر باید در ابتدای جاده بیابانی مابین قم و تهران با آقای مجد و همکارانش ملاقات کنه تا با هم برای گرفتن فیلم مستند از بهار بیابان به دل صحرا برن اونها روز قبل از آيدا خواستن که به دنبالش بیان ولی آیدا ترجیح داد خودش به اون مکان بره چون میخواست ماشین جدیدش رو هم امتحان کنه ٬ آیدا باید عجله میکرد اون مثل قبل خودش رو تزئین نکرد چون در بیابان آدمهای زیادی برای جلب توجه نبودن٬ به سمت آشپزخانه رفت و قهوی دیروز رو گرم کرد قهوه دیروز با روحیات امروز آیدا بسیار متناسب بود چون سیاه و تلخ بود ولی قهوه دلیلی برای سیاه و تلخ تلخ بودنش داشت چون متعلق به روز قبل جمعه ساعت ۱۷ بود ولی روحیات آیدا متعلق به شنبه ساعت و نه و سی و پنج دقیقه بود و دلیله تلخ و سیاه بودنش چیز دیگه ای در نهان آیدا بود٬ وسائل آماده کرده رو برداشت و به طرف پارکینگ حرکت کرد از صبح که از خواب بیدار شده بود یه صدایی رو به آرامی از پشت سرش می شنید دقت کرد صدا صدای صلوات بود پیش خودش گفت: کی داره این موقع صبح صلوات میفرسته؟ صدای صلوات متعلق به یکنفر نبود!!! اون دقت کرد انگار که عده زیادی داشتن صلوات می فرستادن ولی فاصلشون دور بود٬ آیدا دیگه توجهی نکرد و رفت و در ساعت ده صبح سوار ماشین جدیدش شد ماشینی که تازه چند روز بود براش مبلغ پنجاه میلیون تومان داده بود آیدا ماشینش رو راحت عوض کرد با یه چک روی ماشین قبلیش به همون راحتی که خیلی از کارهایی دیگه رو انجام میداد. تو ماشین هم صدای اون صلوات از دور شنیده میشد!!! پنجره رو بالا داد و بازهم توجهی نکرد٬ رانندگی براش امروز لذت بخش بود چون عکس ترافیک رانندگی میکرد و خیابونها خلوت بودند برای همین زیاد به اعصاب همیشه خراب آیدایی سی ساله فشار نیومد به اعصابی که تازگیها برای هر مسئله کوچکی خرد میشد٬ خیابانهای تهران زیبا هستن وقتی که شما بی دغدغه پشت رل یه ماشین پنجاه میلیونی نشستی و بدون ترافیک توش میرونی٬ ساعت ده و سی دقیقه مجبور شد پشت چراق قرمز یک چهار راه بایسته انگار یک نگاه روش سنگینی میکرد؟ به اطراف نگاه کرد یه دختر بچه گدا داشت معصومانه بهش نگاه میکرد درست به چشمهای آیدا نگاه میکرد چشمهایی که خود آیدا از چند سال قبل نتونسته بود مستقیم بهش نگاه کنه؟ دخترک پشت نگاهش یه خواهش داشت اون میخواست که آیدا در ساعت ده و سی و یک دقیقه بامداد روز شنبه شیشه ماشین پنجاه میلیونیش رو پایین بیاره و مقداری از خوشبختیش رو به اون صدقه بده تا دخترک شب رو با شکم گرسنه صبح نکنه٬ تو همین حین صدای صلوات از دور دوباره اومد و برای آیدا جای تعجب بود چطوری با وجود صدای بلند موزیک ماشینش با اون پخش قویش صدای صلوات بدون هیچ تغییری با همون کیفیت از پشت سرش میومد با این تفاوت که نزدیک تر شده بود٬ صدای صلوات مثل یک موزیک کلاسیک برای درام نگاه دختر شده بود تا اسکار بینوایی رو براش به ارمغات بیاره اما همه این تناسبها هم نتونست برای دختر بینوای پشت چراغ قرمز کاری بکنه و آیدا بی تفاوت به التماس نگاه دختر بچه بعد از سبز شدن چراغ در ساعت ده و سی و دو دقیقه از اونجا رفت. بقيه در ادامه مطلب ادامه مطلب نوشته شده توسط حمید رضا مقسمی | لینک ثابت | موضوع: داستان مرگ |
داستان غار وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه. من هم مثل تموم جوانهایی که تو ده بروبازویی دارن خودم رو برای این مسابقه آماده میکنم تا بتونم پهلوان ده بشم اما هیچ پهلوانی تو ده نمیتونه یاد پهلوان لهراسب رو از یادها ببره. لهراسب سالها پیش قبل از این که من به دنیا بیام تو ده پهلوان بوده و هیچ کس توان این رو نداشته که بتونه پشتش رو به خاک بماله قدیمیهاس ده میگن: اون دیگه از همه چیز خسته شده بود چون پهلوان اولی ده همش تو مشتش بود چند بار به دهات اطراف رفت و پهلوان های اونها رو هم خاک مال کرد ولی بازم سیر نشد تا اینکه هوس کرد کاری بکنه که هیچ کس نکرده اون به غار رفت تا ته غار رو پیدا کنه ولی هیچ وقت برنگشت. تو آبادی ما غاری در دل کوه است که خیلی طویل و خوف انگیزه و تا حالا کسی نتونسته بره و تهش رو پیدا کنه اون غار افسانه های زیادی داره و میگن توش پر از جواهری که دزدها سالها میدزدیدن و تو غار پنهان میکردن خرافه های دیگه هم بود مثل سکونت جن و پری تو اون غار و شهادت خیلی از اهالی مبنی بر اینکه دیدن ازمابهتران تو غار زندگی میکنن. خلاصه بعد از چند سال از رفتن لهراسب به داخل غار و برنگشتنش کدخدا دستور میده در غار رو گل بگیرن تا دیگه هوس یه آدم کار دستش نده٬ همین کار کد خدا هم براش درد سر شده چون هر چند وقت یکبار یه سری آدم سودجو دیوار گلی در غار رو خراب میکنن و تو میرن ولی از ترس پا به فرار میذارن و دوباره اهالی میرن و درش رو گل میگیرن. آدمهای زیادی بودند که بعد از لهراسب خواستن تا ته غار برن ولی از همون اولش برگشتن و به ناتوانیشون اعتراف کردند همه میخواستن لهراسب باشن ولی اون هم که نتونسته بود برگرده؟ شاید هم اون ور غار دهنش به جایی باز میشه که لهراسب به اون رسیده و دلش نخواسته دوباره به آبادی برگرده؟ این سوالها تو ذهن تمام اهل آبادی بود و من هم یکی از همین اهل آبادی فردا روز کشتی بود و تنها یک کشتی امسال برگزار میشد کشتی بین من و جابر آهنگر٬ جابراز من چند سالی بزرگتره و زن و بچه داره و کارش آهنگریه اون دوساله که پهلوان دهمونه و امسال دیگه هیچ کس حاضر به زور آزمایی با اون نشد جز من منم که همش به فکر لهراسبم و غار تا به فکر جابر و کشتی تو همین فکرا بودم که مادرم دادا بهم گفت: علی جان نمیخواد امروز رو بری سر زمین کمک کاظم بابا بمون خونه برای کشتی فردا سردار دادا دادا به قربان بازوت پهلوان گفتم: نه دادا باید برم کاظم بابا دست تنهاست فردا هم خدا کریمه هر چی اون خواست همونه. این رو گفتم و از خونه زدم بیرون تا سر زمین برم تو آبادی چشمم به جابر افتاد دم عیدی دکون رو بسته بود و داشت تو ده راه میرفت تا من رو دید یه پوزخند زد و گفت: علی کجا ؟ داری از ده فرار میکنی؟ نترس بابا فردا کمرت رو محکم به زمین نمیزنم نترس مرد باش٬ آدمهای دور و ورش هم زدن زیر خنده منم گفتم: نه آقا جابر میرم سر زمین کمک بابا فردا خدمتتون هستم انشالله جابر دوباره خندید و گفت: انشالله انشالله ادامه مطلب نوشته شده توسط حمید رضا مقسمی | لینک ثابت | موضوع: داستان غار |
داستان گل و آفت
گل تنهاست و جز خودش کسی رو نداره و احساس تنهایی میکنه و آرزوش داشتن یه هم دمه تا بتونه با اون لحظات کوتاه زندگیش رو زیباترکنه. گل که جز خودش کسی رو ندیده فکر میکنه اگه موجودی بجز خودش باشه اونهم زیبا رو و زیبا صفته و با همین افکار روزها رو به شب و شب ها رو به روز میرسونه تا اینکه... تا اینکه سر و کله یه آفت پیدا میشه و میره سراغ گل ٬گل از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجه و خدا رو شکر میکنه که بلاخاره یه دوست پیدا کرده وچون خودش رو نمیدیده فکر میکنه آفت زیبا ترین موجود روی زمینه و فوراْ عاشقش میشه ولی آفت که صورت خودش رو تو شبنم روی گل میبینه و پی به تفاوت بین خودشون میبره به فکر میوفته که چکار کنه که هم گل به این تفاوت پی نبره و هم صورت خودش رو به گل شبیه کنه. آفت هیچ راهی بجز نابودی ذره ذره گل پیدا نمیکنه و شروع به انجام دادن نیت شیطانیش میکنه.بله آفت هر روز شیره وجود گل رو از بدنش خارج میکنه و به بدن خودش انتقال میده و گل بدون اینکه متوجه بشه باز هم به اون عشق میورزه تا اینکه یواش یواش گل قصه ما پژمرده میشه و آفت هم که از شیره وجود گل لبریز شده دور خودش پیله میبنده و میخوابه. گل که دیگه رمقی براش نموده بوده وقتی میبینه آفت بی محلش میکنه وتو پیلش به خواب میره تمام وجودش رو غم کشنده ای میگره و از بیوفایی آفتی که اون همه بهش محبت کرده بوده متحیر میشه ولی بازهم به امید این که آفت از پیلش بیرون بیاد و هم دمش بشه چشم به پیله میدوزه و منتظر میمونه٬ اما گل قصه ما دیگه جوون نیست که بتونه این غم بزرگ رو تحمل کنه. بلاخاره آفت از پیله بیرون میاد با چهره ای بسان گل وقتی به گل نگاه میکنه میبینه که اون مدتهاست مرده و تبدیل به تكه چوبي خشك شده. آفت که حالا پروانه زیبایی شده بی توجه به گل و خوشحال از وضعیت جدیدش به پرواز در میاد تا برای خودش دوستهای جدیدی پیدا کنه. آه از بی شرفی آفت آه از بی رحمی زمونه حمید رضا مقسمی نوشته شده توسط حمید رضا مقسمی | لینک ثابت | موضوع: داستان گل و آفت |
داستان نامه مادر
صدای توپهای روسی چند دقیقه ای هست که قطع شده و ما برای مختصر استراحتی به سنگرهای پشتیبانی برگشتیم. من جوری که کسی متوجه نشه آخرین نامه مادر رو از جیبم در میآرم و برای چندمین بار میخونمش: اشتفان عزیز سلام امیدوارم هر کجا که هستی حالت خوب باشه٬ حال من خوبه و هیچ مشکلی ندارم و با رفتن به دکتر و گرفتن دارو چشمام خوب شده و هر وقت که بتونم میرم به سینما و فیلم پیروزیهای وهرماخت رو میبینم. به ما سالمند ها خوب میرسن و من و امثال من هیچ مشکلی نداریم٬ جیره غذایی خوبی دریافت میکنم و زندگی راحتی دارم عصرها برای خوردن چای به باقچه خانم توماش میرم و همسایه ها با من خیلی مهربونن٬ از حمله هوایی هیچ خبری نیست و ما شبها آروم میخوابیم. پسرم وظیفه مقدست رو خوب به پایان برسون من مطمئنم که تو و دوستانت باعث ریشه کنی کمونیسم میشید و بی دینی رو ریشه کن میکنین. زنده باد فوهرر دوباره اشک از چشمانم سرآزیر شد چون میدونستم داره دروغ میگه تا من ناراحتش نباشم دو سال پیش که برای بار آخر دیدمش چشماش داشت کور میشد و نبودن دارو در رایش باعث شده بود تا نتونه درست به زندگی ادامه بده من و مادر بجز هم کسی رو نداشتیم با نبود من اون تنهاست و مطمئنم که داره سختی میبینه٬ تازگیها یه خبرهایی به گوش رسیده که نازیها میخوان افراد پیر و سالخورده رایش رو نابود کنن من فقط امیدوارم که شایعه باشه تا بتونم بعد از پایان این جنگ لعنتی دوباره پیش مادرم برگردم٬ و اما برگشتن آیا من میتونم از این جهنم جون سالم به در ببرم ما الان پشت جبهه استالین گراد هستیم و داریم میجنگیم تا نذاریم ارتش ششم به فرماندهی فون پائولوس تو استالینگراد به محاصره روسها دربیاد از اول ما اینجا بودیم تا اینکه یه گردان بزرگ از نیروهای وافن اس اس داس رایش به ما ملحق شدن و سرگرد فرمانده اس اس ها سرگرد ادلر فرمانده ما شده اون خیلی سخت گیره و همش داره نیروهای خودش و ما رو به کشته شدن در راه آرمان رایش تشویق میکنه آرمانی که توش داره مادر پیر من رو نابود میکنه٬ وجاهت خاصی داره قد بلند و صورتی مصمم و خوش سیما و توانایی رزمی بالا من رو به یاد زیگفرید افسانه ای میندازه ولی اینجا هیچ شباهتی به افسانه ها نداره و ما همش داریم مرگ رو مزه مزه میکنیم٬ نامه تو دستم از اشک خیس شده بود و من تو همین فکرها بودم که دیدم یه سایه بالای سرم سنگینی میکنه بالای سرم رو نگاه کردم دیدم سرگرد ادلره اون یه لبخند مسخره آمیز زد و گفت: هاینز داری رومان میخونی؟ اون چیه؟ بدش به من. من نتونستم مانع بشم و اون نامه مادر رو از من گرفت و تا آخرش خواند. بعد یه نگاه به سرتا پای من انداخت و گفت: هی بچه ننه اشکهات رو پاک کن من نمیخوام با این ریخت و قیافه جلوی سربازای من ظاهر بشی و روحیه اونها رو ضعیف کنی٬ بعد نامه رو توی جیبش گذاشت و از سنگر بیرون رفت. ادامه مطلب نوشته شده توسط حمید رضا مقسمی | لینک ثابت | موضوع: داستان نامه مادر |
داستان توپ امیلیانو
تقدیم به جورج اورول اسم من آلفردوست و ده سالمه عاشق فوتبالم و تیم شهرمون بارسلون رو میپرستم٬ پدرم کفاش دوره گرده و تو خیابون کفاشی میکنه و تازگی به سل خفیف مبتلا شده و زندگیمون با یه بحران جدی روبه روست. تمام شهر پر از سربازهای فاشیست فرانکوست و اونها تونستن با کمک فاشیستای آلمان وایتالیا آنارشیستا رو شکست بدن و بارسلون رو بگیرن و زندگی رو برای مردم بارسلون تبدیل به جهنم کردن٬ اونها بدون اینکه پولی بدن از مغازه ها خرید میکنن و حقوق تمام مردم شهر رو به اتهام حمایت از گروه پوم و آنارشیستا از بین بردن. ما که سن و سالی نداریم دلمون به فوتبال بازی کردن خوشه و ادای بازیکنهای بزرگ رو در میاریم. تازیگیها یه دادستان از مادرید اودمده به نام آقای رافائل که خیلی چاق و پول داره و تو خیابون پشتی ما تو یه خونه بزرگ ساکن شدن. بچه اونها امیلیانو با ما هم بازیه و با هم فوتبال بازی میکنیم٬ نه به خاطر اینکه خیلی فوتبالش خوبه و یا مثل ما طرفدار بارساست نه برعکس اون نه فوتبال بلده و اتفاقاْ طرفدار رئال مادریده و مثل همه اون مادریدی ها بی استعداد و کودنه و تنها دلیل که باعث میشه ما با اون هم بازی بشیم و اون رو تو خودمون راه بدیم توپ فوتبال چرمیه ای که اون داره و فوتبال بازی کردن با اون توپ مثل این میمونه که داریم تو کمپ بارسلون فوتبال بازی میکنیم. ولی خوب بازی با اون توپ خوب باید با ناراحتی بازی کردن با پسر یه فاشیست همراه باشه و ما مجبوریم که تحمل کنیم. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب نوشته شده توسط حمید رضا مقسمی | لینک ثابت | موضوع: داستان توپ امیلیانو |
|
|